آسمان در بلنداست
و چشم قسمتی از سهم پرواز است
شعور نوشتن
کانون برخورد های حکیمانه است
تا بلندای کلمات را چیدمان کند
عاشق میشویم
تا از همه ی گرانش ها
قانونی معکوس به رهایی
شهود شود
پارادوکس چیدمان و عشق
برای دوستان نزدیکتر است
و این خاصیت عنصر آتش است
ذهن زایش خاکستر را اجتناب ناپذیر میبیند
باد هم سهمی دارد
آری
از ناگذیری نیستی
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 2:34  توسط روبرو
|
امروز باران بارید
کودکی پشت ابر ها بود
ناز میکشید
تورا میکشید
گاهی آرام گاهی خواب آلود
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 2:27  توسط روبرو
|
ای پروردگار مهربان
میخواهم روزه ام را با تو شروع کنم
به دلتنگی کودکی
بادها را بگو موافق باشند
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 2:25  توسط روبرو
|
دردی حس نمیشود
و آب به دیدنم آمده است
هر چه را که نیکوست
برای در آغوش گرفتن
آورده است
بستر این اتفاق ها
که شکلی شبیه آفرینش اند
آغوش بی نمودار نور است
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 2:22  توسط روبرو
|
آشیانه باید نام دختری باشد
زیبا روی
و پر اشتیاق
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 2:15  توسط روبرو
|
و زمان در کلمه جاری نیست
مگر به وقت نوشتن
و اگر پیوستگی نقاط
معنای نوشتن است
هر نقطه مرگیست نوآفرین مرگی دیگر
و اندیشه تنها شاعر جاودان است
که در زمان جاری نمیشود
اینگونه است که پیامبران
شاعرند
و شعرشان گمراهی
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 2:13  توسط روبرو
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 19:34  توسط روبرو
|
سخت است
تکیه دادن ذهن
به نقطه ای بی جنبش
و اندوهی
که هیجان ها را
فراموش می کند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 23:13  توسط روبرو
|
يكي ميان ابرها را به هم زده است
مهر ميشوم
برزگري پر از بذر نردبانهاي بلند
كه هنگام خشكيه چشم ابرها
ثمر ميدهند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 17:28  توسط روبرو
|
نمیخواستم از نو شروع کنم
خودش اتفاق شد
اول خدا مرد
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 11:42  توسط روبرو
|
حرفي ندارم
روبرو
ارديبهشت است گويا
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 19:45  توسط روبرو
|
ای الماس خورده به التماسم
منشورم را عوض میکنم تا بدانند
بازی نور
در تمام شبکه های بلوریم
همیشه قابل پیشبینی نیست.
+ نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 21:26  توسط روبرو
|
هر آنچه به آرامگاه تعلق داشت
پیشکش خود کردم
در این میان
غلامان چشم و گوش
گوش به فرمان
از پله های کاخ های سکوت
زبان را ستودند
ودر حضور حضرتش
به خواب ابدی رفتند
و رستاخیز فراموشان
دوباره بیدار می شود
پر از تعلق های نو
برای پیشکشی
برای تو
+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 14:39  توسط روبرو
|
آيان
آي . . .
نا . . .
آ . . .
مين.
آمده ام
تا گم
شوي
پيشانيت هميشه در اين ارتفاع نيست.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 9:45  توسط روبرو
|
میان این واژه ها
فقدان
به تماشای بزرگی اش
نشسته است
و این
تکرار آفرینش است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 22:14  توسط روبرو
|
پيام
وما
بريم
ه
كسي را به شعرت برنگردان
دچا
رودگي پيشانيت بلند ميشود
به اعتراض اتفاق.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 22:5  توسط روبرو
|
|
خورده است
آبروي همه
و ابروي تو
گره پشت تو
پشت شعر تو
شعر تو!
تو؟
.
. |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 21:50  توسط روبرو
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 21:39  توسط روبرو
|
و سار
با بال هاي چپ و راستش
گذشت از خاطر لحظه
جز اين بار
كه اسير قالب بي وزن اين شعر است
و هر بار منتظر اشارتيست
تا معجزه را تكرار كند
اينك اگر ترا اشارتيست انتظار
پرواز.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 14:42  توسط روبرو
|
سکوت
که سلطان خاک
بر سرت چون مردار خوار پیری
در گردش است
باد برادر اوست
تا همیشه
موافق است به پهنای بال هایش
وقتی که از وقت پنهان می شود
به حقه های قدیمی و همیشگی
تکرار بی شتاب گردشش
چشم پاسبانت را
به خواب
و خلسه زندانبان
زبان ترا از یاد می برد
تا سلطان خاک شود
بر پشت باد برادر
بر پشت چرخش بال مردار خوار
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 13:22  توسط روبرو
|
كلمات در حلقه اي از جبر گرفتارند
وحدتي بايد آنهارا
تا بشكنند اين حيطه ي مرگبار را
در تصادفي منجمد از زمان
بارور مي شوند
تا رها
...آخرين .... معنا.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 14:13  توسط روبرو
|
شب
بهانه فاسدی برای شروع
ثانیه ها نقابدار
پر از بوهای تند
ذهن ساده ام را
چون پرستوهای شب پرواز
قاب خود کردند
اگر اتفاق اشتباه نیست
این کوچ هرزگی از کدام سو
حکم سحرگاه بیهودگی ام شد؟
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 13:15  توسط روبرو
|
باز به هم رسیدند
آن دو یار دیرین
عشق و سکوت
سکوت نهیب می زند و
عشق فرمان سکوت...
The time came to open
The two longtime sweetheart
Love and Silence
Silence warns and
I command silence
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 14:3  توسط روبرو
|
بناگوش آن سیب سرخ رازیست مخملین
سیب می افتد؟
غلت می خورد؟
یا تماشاگاه چشمان شاعریست؟
چیز زیادی نمی دانم
اگر امواج همه جا هستند
لاجرم مارا
اقیانوسی از ناشناخته ها فرا گرفته
بگذریم سیب می خوری؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 13:57  توسط روبرو
|
شاخه های ذهنم را
کسی نگاه نداشت
آنکه برگ ها را می چید
پرنده ها را نشناخت
و پرنده ها
که چشم مغرور پرواز حبسشان کرده
خالی از گوش آوازند
شما را که از جواب شاخه ها درمانده اید
به سوزن دست کودکی
نجات خواهم داد
تا این حباب را از خواب...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 21:44  توسط روبرو
|
آفرینش با صبح آغاز شد
آن صبح آفرینش هیچ انسانی نبود
و عشق به نماز ایستاد
با آغاز اندوه و آغاز لبخند
و هیچ انسانی نبود
بی اندوه بی لبخند.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 14:10  توسط روبرو
|
هر کلمه
قفلیست گران
به دروازه های بیکرانگی
هر کلید
گم می شود
به انتخاب تو که فکر می کنی
اما
نسیم در گرماگرم صورتکهای زیتونی
فراموش نمی کند
خنکایش را.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 14:0  توسط روبرو
|
و
تاس چشمان تو
پنج و شش آمد
نگاهی که به نرده های چشم درگیر است
تو نرد باز معرکه بودی و این تدبیر
به نورسیده های درونم چه تفسیر است؟!...
...
مگر زمان و باد
یا که مجمر دود
کند بهانه ساز حلقه های تقدیرت.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 13:51  توسط روبرو
|
نگاهم چوپان
سروده ام به انجام هاي قديمي، خرسند
آب مي نوشم
مي خوابم
+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 14:39  توسط روبرو
|
سحرگاهان را چگونه پيدا خواهم كرد؟
او كه همواره كرانه ها را مي پويد!
كي كرانه مي شوم؟
شايد آنگاه كه اشباه
پچ پچ كنان از من دور شوند...
+ نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 22:46  توسط روبرو
|