سکوت

که سلطان خاک

بر سرت چون مردار خوار پیری

در گردش است

باد برادر اوست

تا همیشه

موافق است به پهنای بال هایش

وقتی که از وقت پنهان می شود

به حقه های قدیمی و همیشگی

تکرار بی شتاب گردشش

چشم پاسبانت را

به خواب

و خلسه زندانبان

زبان ترا از یاد می برد

تا سلطان خاک شود

بر پشت باد برادر

بر پشت چرخش بال مردار خوار